وقتی رهبر باشی
💡هِنری مینتزبرگ در کتاب «قصههای شب برای مدیران» مینویسد: یكی از افسانههای دروغین درباره تفاوت #مدیریت و #رهبری این است که نقش رهبری از نقش مدیریت جدا و فراتر از آن است و به بیان دیگر، رهبر باید به مسائل کلان بپردازد و مدیر باید امور اجرایی را کنترل کند.
همین باور غلط باعث شده تا بسیاری از مدیران در سازمانها نیز، به جهت خلاصی از امور اجرایی و عملیاتی که روزی عاشقش بودند، برای صندلی رهبری خیز بردارند و به باور خودشان پا روی پا بگذارند و فقط فکر کنند و نقشه بکشند…
🔶 اما واقعیت این است که رهبران قوی، پیش از آن که رهبر باشند و صرفا به امور کلان بپردازند، یک مدیر تمام عیار هستند و به جای خود در امور جزئی هم دخالت میکنند…
🔷 برای مثال، شنیده ایم که جان کلگرون، مدیرعامل بانک سلطنتی کانادا، هر روز در مسیر خود به سمت دفتر کارش، چندین دستگاه خودپرداز بانک را به طور اتفاقی بررسی و هر گونه خرابی آنها را شخصا گزارش و پیگیری میکند.
آیا او با این کار در حال مدیریت مجموعهای از کارهای کوچک و اجرایی است یا نقش الگو و رهبر سازمان را ایفا میکند؟
🔶 واقعیت آن است که این حرکت جان کلگرون نمونهای از یک رهبری عالی است؛
زیرا گاهی اوقات بهترین نوع رهبری، نظارت شخصی بر همین کارهای ساده و کوچکی است که تاثیر بزرگی بر سازمان و رضایت مشتریانمان دارند…
🔷 رهبران واقعی مثل جان کلگرون با این قبیل رفتارهایشان به کارمندان و مدیران شرکت گوشزد میکنند که توجه به مشتری، وظیفه همه است و در این بین حتی مدیرعامل هم باید در خدمت مشتری باشد نه این که صرفا در اتاقش بنشیند و به استراتژیها و برنامههای کلان بپردازد…
💡رهبرانی که صرفا سرشان را به کارهای کلان گرم میکنند، هرگز رهبران موثری نخواهند بود.
برای همین است که جیم مارچ، استاد دانشکده کسب و کار دانشگاه استنفورد میگوید: «وقتی رهبر باشی، هم باید لولهکشی کنی و هم استراتژی بنویسی.»
به نظر شما رهبري يك سازمان چيزي جز اين است؟؟؟