بعضی مدیرها بزرگتر که میشی،کوچیکتر میشن!
تو که رشد میکنی، فقط مهارتهات بیشتر نمیشن…
نور تو نگاهت بیشتر میشه، صدات قاطعتر میشه، حضورت سنگینتر.
و اونوقت اگه جایی باشی که مدیر، فقط خودشو دیده باشه، این تغییر تو، براش نمیشه افتخار، میشه تهدید.
نه بلندت میکنه
نه بهت تبریک میگه
نه حتی به چشمش میاد که پیشرفت کردی.
فقط آرومآروم لحنش تغییر میکنه…
جلسهها بدون تو تشکیل میشن
ایدههات شنیده نمیشن
و از اون بدتر… اعتماد نمیشی.
نه چون بد شدی. چون بزرگ شدی.
و برای بعضیها، هر رشد بیرون از کنترلشون،
زنگ خطره… نه سیگنال پیشرفت.
بعضی مدیرها ترجیح میدن تیمشون همیشه یه قدم عقبتر بمونه
تا خودشون احساس مهم بودن کنن.
اگه حس کردی وقتی میخوای بدرخشی،
یه سایهی سنگین افتاده روی صورتت…
بدون وقتشه بلند شی و محیطت رو عوض کنی.
چون پرندهای که سقف قفس رو نخراشه،
بالهاش خشک میشه…
تو قرار نبود صرفاً بمونی، قرار بود بالا بری و اگه هر بار که رشد کردی، یکی اخم کرد، ترسید، فاصله گرفت…
بدون اونجا جای تو نیست.
پرنده، برای اینکه بمونه، لونه نمیسازه.
پرنده، لونه میسازه… تا بتونه بره.